فریاد شُمی: انقلاب برای انسان
فریاد شُمی: انقلاب برای انسان
من شُمیام!
صدای استخوانهای شکستهٔ فقر،
صدای یخچالهایی
که سالهاست
چیزی جز شرم را نگه نداشتهاند،
صدای کودکانی
که پیش از نوشتن نامشان
کار را آموختند،
صدای زنانی
که بدنشان معامله شد
اما ذهنشان
نه.
واژههایم را
از زخم مینویسم؛
از دستهای ترکخوردهٔ کارگر،
از دهانهای بسته با نانِ کم،
از سرنگهایی
که سرمایه
با آنها
تاریخ را بیحس کرده است.
من در صفِ هیچ قدرتی نیستم؛
نه شاه،
نه شیخ،
نه بانک،
نه کارخانه،
نه دولت،
نه بازار.
هر نظمی
که فقر تولید میکند
دشمنِ من است.
هر قانونی
که کودکِ کار میسازد
باطل است.
شعر من زینت نیست؛
بیانیه است.
لالایی نیست؛
آژیر خطر است.
برای خوابیدن نوشته نشده،
برای بیدار کردن است.
من علیه سرمایه مینویسم،
علیه استثمار،
علیه سودی
که از خون بالا میرود.
علیه جهانی
که انسان را قیمتگذاری میکند
و فقر را طبیعی جلوه میدهد.
شعرم
به خانهها هجوم میبرد،
یخچالهای خالی را فریاد میزند،
سفرههای کوتاه را افشا میکند،
و سکوت پدر را میشکند.
من کنار قربانی نمیایستم؛
کنار خشم میایستم.
کنار کودکِ کار
نه برای ترحم،
برای پایاندادن به کارِ کودک.
کنار زن تحقیرشده
نه برای اشک،
برای سرکشی.
این شعر
دستِ چپاول را نام میبرد،
سرمایه را رسوا میکند،
نه اصلاح.
من وعدهٔ صلح نمیدهم
در جهانی
که جنگِ طبقاتی
هر روز
نان را میکُشد.
من از انقلاب میگویم؛
نه شعار،
نه تزئین،
که ضرورت.
انقلابی
برای زندگی،
برای برابری،
برای انسانی
که دیگر
کالا نیست.
من شُمیام؛
نه پیامبر،
نه منجی.
فریادم.
بیدین از فرمان،
بیخدا از قدرت،
وفادار
به انسان.
مینویسم
تا نظم فروبریزد،
تا ترس عقب بنشیند،
تا روزی
هیچکس
برای زندهماندن
تحقیر نشود.
نویسنده: شُمی صلواتی
