کودکان کار با رویا بلند

0
کودکان کار با رویا بلند
من کودک کار بودم،
کودکی‌ام را در میان کار و تلاش گم کرده بودم،
اما ذهنم پر بود از رؤیاهای بلند و فرداهایی روشن.
تصاویری می‌ساختم که با دست‌های خالی اما قلبی پر امید شکل می‌گرفتند:
خانه‌هایی با حیاطی پر از درختان میوه،
که برگ‌های سبز و تازه‌شان در نور طلایی خورشید می‌درخشیدند،
باد سبک، بوی خاک مرطوب و شکوفه‌های بهاری را با خود می‌آورد،
گل‌هایی در حاشیه حیاط می‌روییدند،
و هر گل، نوید عشق، زندگی و شادی می‌داد.
در ذهنم، کودککی با خنده‌های بلند و چشمانی پر از شوق،
در میان درختان و گل‌ها می‌دوید و آواز می‌خواند.
پرنده‌ها بالای سرش پرواز می‌کردند،
صدایشان با خنده‌هایش در هم می‌آمیخت،
و نور آفتاب روی موهای طلایی و دست‌های کوچک او برق می‌زد.
مادرم، زن فقیر اما پر از امید،
همیشه مرا قهرمان فردای خود می‌دید.
چشمانش پر از ستاره‌های ناگفته امید بود
و قلبش به خوشبختی‌ای می‌بست که می‌خواستم برایش بسازم.
هر شب، وقتی چشم‌هایش را می‌بست،
می‌توانستم عشق و امیدی را که در نگاهش موج می‌زد، حس کنم.
اما غصه و نگرانی سرنوشت تلخ من،
او را از پای درآورد؛
در خانه‌ای تنها، با رؤیاهای من جان سپرد.
صدای سکوت خانه هنوز در گوشم طنین می‌اندازد،
عطری که او دوست می‌داشت میان خاطراتم می‌پیچد،
و موسیقی لبخندهایش، در گوش من نجوا می‌کند.
این فقدان، سایه‌ای بلند بر زندگی من افکنده است.
دخترک نازنین، معشوقه من،
دلش به رؤیاهای من بسته بود،
مجذوب تصویری که در ذهنم می‌ساختم،
نماد عشق و امید فرداهایی که در ذهنم می‌رقصیدند.
خانه‌ای با درختان پر میوه، حیاطی پر از نور و گل،
جایی که او با خنده‌های کودکانه و نگاه پر مهرش
می‌توانست در آن زندگی کند، لمس کند، بخندد و پرواز کند.
اما سرنوشت چیز دیگری رقم زد؛
دلش را به عشقی دیگر سپرد،
و جای او در رؤیای من، در دنیای واقعی، خالی ماند.
این خالی بودن، همچون نسیمی سرد در حیاط رؤیاهایم می‌وزید،
برگ‌ها در باد می‌رقصیدند و هر کدام خاطره‌ای از خنده‌هایش با خود می‌آوردند.
آسمان بالای سرم، پر از ابرهای بی‌صدا، حضور غایبش را یادآوری می‌کرد.
و من، در اوج تصور فردایی روشن،
تنها ماندم، با خاطره‌ها و حسرت‌ها.
اما تلخی آن شکست‌ها، چراغ راهم شد؛
چراغی که نشان می‌دهد حتی از دل شکست‌ها، می‌توان مسیر تازه‌ای ساخت.
هر شکست، فرصتی برای رشد و جبران است،
نه مرگ رؤیاها.
صدای باد، برگ‌ها، پرندگان و باران، همه نجوا می‌کردند
که چیزی از امید و زندگی کم نشده است.
گذشته، مثل آبی که رفته، باز نمی‌گردد،
اما اکنون و فردا در دستان من است.
تلاقی نیاز است،
راه تا آخر باید رفت،
و هر رؤیا، هر عشق، هر درد
چراغی است برای روشن کردن فردایی که خودم می‌سازم.
من می‌آموزم،
که حتی از دل شکست و فقدان،
رؤیاها می‌توانند روشن‌تر و زیباتر بیرون آیند،
و عشق، حتی اگر از دست رفته باشد،
همچنان چراغ راه آینده من است.
عشق من به دخترک نازنینی،
و عواطف بی‌پایانم نسبت به مادرم،
راهنمای من شدند،
تا بدانم زندگی تلخ و شیرین است،
اما امید، همیشه در دستان من است،
و هیچ چیزی، حتی فقدان و شکست،
نمی‌تواند نور رؤیاهای بلند مرا خاموش کند.
۳۱ اوت ۲۰۲۵میلادی”
شمی صلواتی “
Leave A Reply

Your email address will not be published.